تاريخ : پنجشنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۲ | 21:15 | نويسنده : میلاد

حتما به وبلاگ جدیدم سر بزنید

http://12metri.mihanblog.com/



تاريخ : دوشنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۲ | 19:8 | نويسنده : میلاد


تاريخ : جمعه سوم آبان ۱۳۹۲ | 23:17 | نويسنده : میلاد
پارسال اینموقع ارومیه بودم.ینی4روز مرخصی داده بودن که بیایم لباس مباسامونو درس کنیم و برگردیم.1آبان که رفتیم نظام وظیفه فک کنم بزرگترین کیف مال من بود.آخه شنیده بودم بضی دوره ها مرخصی نمیدن و از روز اول باید پادگان بمونی.چشمتون روز بد نبینه.(حالا بگذریم از قضیه تعجیل زدن و...!)حدود300نفری فک کنم بودیم.اسمارو خوندن و بعد به ترتیب جاهایی که افتاده بودیم جدا میکردن که مثلا کرمانشاه اینجا وایسه،تهران اونجا،تبریز اینورو... ماهم که رفتیم تو جمع بچه تهرونیاو بعد اومدن به ترتیب پادگان جدا کنن که مصیبت من از اینجا شروع شد.حدود100 نفری افتاده بودن01، حدود50-60نفری 02. خلاصه اسمای اونارو خوندن و منو نخوندن!دیدم سرهنگه آروم به بغل دستیش گف اینم که از بدشانسیش 1نفره افتاده06! بله ه ه ه اون یه نفرم من بودم دیگه.خلاصه حالم گرفته شد که پادگانی که میرم یه همشهریم ندارم! با بچه های02 سواراتوبوس شدیم و...



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۲ | 23:37 | نويسنده : میلاد

مهندس عمران یعنی مهندسی تمدن، مهندسی برای پیشرفت زندگی و مهندسین عمران بیش از هر مهندس دیگری در تقابل مستقیم با جامعه هستند و فعالیتهای آنها تاثیر مستقیم در زندگی انسانها دارد.

ایا تابحال اندیشیده اید که نتیجه اشتباه یک پزشک و یک مهندس عمران میتواند چه اثراتی را در بر داشته باشد؟ نمیخواهم ارزش علم پزشکی را زیر سوال ببرم، ولی باید بدانیم که در صورت اشتباه یک مهندس عمران جان هزاران انسان به خطر می افتد!! و مهندس عمران میتواند با طراحی دقیق و محاسبات استادانه خود جان افراد بیشماری را از مرگ نجات دهد. با اشتباه یک پزشک جان بیمار تحت معالجه او بخطر می افتد، ولی با اشتباه یک مهندس جان ساکنان یک شهر و منطقه در معرض خطر قرار میگیرد. پس با اندیشیدن در اهمیت رشته خود سعی کنیم تا میتوانیم به اندوخته های علمی خود بیافزاییم



تاريخ : پنجشنبه هجدهم مهر ۱۳۹۲ | 19:22 | نويسنده : میلاد
خبر فوری:
ازین به بعد این وبلاگ یه مهمون خاص داره...

هورااااااااا.مبارکه

خوش اومدی



تاريخ : یکشنبه هفتم مهر ۱۳۹۲ | 21:31 | نويسنده : میلاد
اصلا همه میدونستن اتاق 8 مهمانسرای شقایق 4 یه چیز دیگس.همه اتاقا 11 اینا میخوابیدن ولی ما تازه این وقتا کارمون شروع میشد.تنها اتاقی بودکه منچ ،ورق، شطرنج ، تخته و انواع لوازم سرگرمیو و بدنسازی رو داشت.اوایل همه باهامون لج افتاده بودن و زیر آبمونو میزدن.یهو میدیدی 12 دارن از جلو اتاق رد میشن یه فحش مورد دار نثارمون میکرد و میرفت که مثلا ساکت شیم دیگه...ولی کم کم همه به اتاق 8 علاقمند شدن و شبا میومدن اونجا جمع میشدن.حالا هی ما میگفتیم بابا بسه دیگه ساعت2شد پاشین برین.مگه میرفتن!!

یادش بخیر لیگ و مسابقات منچ و شطرنج بین اتاقی برگزار کردیم.هرشب2اتاق باهم مسابقه داشتن.البته با نظارت مسئولین اتاق 8.

(خاطره بعدی: ریختن آب قند تو پوتینای بقیه اتاقا!!)



تاريخ : سه شنبه دوم مهر ۱۳۹۲ | 21:39 | نويسنده : میلاد
ذلم واسه هم اتاقیام تو سنندج تنگ شده ه ه ه ه...

چه خاطراتی داشتیما.یادش بخیر.

اکبر بچه لرستان.مهندس مکانیک از دانشگاه تهران ولی آخر دعوا و کل کل با کادری جماعت.اند مرام و لوتی گری...

نوید.بچه سیستان.نکش گردان آموزش.وقتی قاطی میکرد کسی جلودارش نبود.بضی وقتام با درو دیوار حرف میزد!

وحید ...(اگه بگم احتمال داره وبلاگم فیلترشه!) بچه اصفهان.اصالتا بختیاری. بمب شادی و انرژی اتاقمون.عشق ارباب پور...

داش جواد.بچه قم. اند آشپزی و سلیقه و استاد مدیریت اتاق.مت بالای اتاق.همیشه خنده رو و استاد جعل امضا و جور کردن برگ مرخصی!

محمدرضا.هم پای خودم.بچه بهار همدان.بامعرفت و با ابهت.جناب سروانی که با حرکت انگشت100نفر بشین پاشو میداد.

رضا.بچه اهواز.ولش کن.درموردش چیزی نگم بهتره...

یادش بخیر.بچه ها به من و محمد رضا میگفتن شب زود نخوابید.بخوابید چشتونو که بازکنید میرید گردان کثیف!انصافا راس میگفتن.الان قدر اون لحظاتو بیشتر میدونم.

خوابیدن تو اون اتاق با 2تا پتوی سفت ارتشی یه لذتی داشت که خوابیدن رو خوشخواب تو خونه هم همچین لذتی نداره.ناشکری نمیکنما.خداروشکر اومدم اینجا.

یه شب انقد آب بازی کردیم صبح کل اتاق بوی گند میداد و همه شیشه ها بخار گرفته بود.3-4نفری دستوپای یه نفرو میگرفتیم و با پارچ آب قشنگگگگگگ کل وجود و لباساشو خیس میکردیم.خعععععلی حال میداد.اونشب همه 2 دست لباس عوض کردیم. اصلا همه میدونستن اتاق8یه چیز دیگس.

منتظر خاطرات باحال باشید.به زودی...



تاريخ : سه شنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 13:24 | نويسنده : میلاد
 




تاريخ : چهارشنبه هجدهم بهمن ۱۳۹۱ | 20:16 | نويسنده : میلاد

خب بالاخره امروز شروع میکنم یکم بنویسم.

اول اینکه یه تعریفی از سربازی بکنم:سربازی یعنی محرومیت از ابتدایی ترین وسایل آسایشی که واسه همه عادی شده و یه جورایی حق خودشون میدونن.،از جمله خواب کافی،آب گرم،تلفن،خانواده،غذای مناسب،جای گرم و خلاصه ازینجور چیزا

از خاطرات سربازیم.آموزشی که 06 تهران بودم.گروهان2 فجر.خیابون پاسداران.اموزشگاه جدی و سختگیری بود.ولی یه پرستیژ خاصی داش که ازش خوشم میاد.(البته الان خوشم میاد.وقتی اونجا بودم قدرشو نمیدونستم.)البته اینچیزاش خیلی وقتا به ضرر ما بود و بهمون سخت میگذشت ولی خب از امیرش گرفته تا فرماندهاش آدمای جدی و با عظمتی بودن.هممون کمد داشتیم 4پایه داشتیم.غذاهاش بهتربود.مثلاهفته ای یه بار جوجه کلاغ(شما بخونید جوجه کباب)میدادن.کنسرو ماهی میدادن که فعلا تو این پادگان خبری ازش نیس.خلاصه امیرش به فکر سربازا بود.توآموزشیم خیلی سخت گذشت.هم اولش بود همم به شرایط عادت نداشتیم.ولی خب هر چی که بود گذشت.اونچیزی که موند فقط و فقط دوستاش و خاطراتش بود. امیر عزیز.قدرت پاک و ساده.هادی بامعرفت.وحیدمهربون و و و...

الانم که 02 تهران دوره کد هستم.رسته پیاده.دوره تخصصی عملیات پیاده(اسمش دهن پر کنه ها وگرنه چیز خاصی یاد نمیگیریم)اینجا هتله.هر روز 2ظهر مرخصی میدن تا فردا صبحش. تقی به توقیم میخوره تعطیل میکنن میگن برین.(بخاطربودجه و اینحرفا.حسابشو بکن یه وعده نهار اگه هزار تومنم در بیاد غذای یه وعده2000سرباز میشه2میلیون تومن.)خلاصه هتله دیگه.جاتون خالی.کلاسا اکثرا تو آسایشگاهه.غذارم میارن بالا میدن و لازم نیس بریم پایین.

انقد رفتیم بیرون گشتیم دیگه جا کم آوردیم.

الانم که دارم اینارو مینویسم خونه دوستم هستم و هی داره بهم میخنده(سامان بدنساز)

بعدا از خاطراتم مینویسم



تاريخ : جمعه دهم آذر ۱۳۹۱ | 13:38 | نويسنده : میلاد
اومدم مرخصی.به اصطلاح میان دوره

شرمنده حوصله ندارم خاطراتو بنویسم.برگشتم حتما مینویسم.دعاکنید بیوفتم شهر خودم



تاريخ : جمعه پنجم آبان ۱۳۹۱ | 13:52 | نويسنده : میلاد
تاريخ : شنبه بیست و نهم مهر ۱۳۹۱ | 23:47 | نويسنده : میلاد
دارم خرتوپرتامو میریزم تو ساک

دیگه فقط1شب اینجام.




تاريخ : چهارشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۹۱ | 0:8 | نويسنده : میلاد
امروز25مهر91

رفتم واسه خدمت یه سری خرت و پرت گفتم.حس جالبی بود. مخصوصاوقتی مغازه دارا سعی دارن یه جنسی رو بهت بندازن وقتی میگی واسه سربازی میخام خودشونم راهنماییت میکنن و یه جورایی سعی میکنن کمکت کنن. بازم دم بازار کهنه گرم.من که هرچی لازم داشتم از ریزو درشت توش پیداکردم.با قیمتای تقریبا مناسب نسبت به مغازه های بیرون بازار...

ولی یه چیزی هس که توذهنمه. هزینه ارسال دفترچه و دکترو واکسنو این چیزا حدود25 تومن میشه.امروزم که این خرتوپرتاروگرفتم حدود45تومن شد.حالا شاید همینقدرم مجبور باشم خرج کنم... فک نکنید سوسول بازی در آوردمو وسایل اضافی گرفتمتا.باور کنید فقط وسایل شخصی و ضروریه.با این حساب شایدبیشتر از 100تومن قبل رفتن خرجت میشه.هزینه تعویض پوتین و اندازه کردن لباسم که مونده چند روز دیگه...حالاخداروشکر ما ته جیبمون یه پولی داشتیم.ولی انصافا جالب نیس واسه سرباز انقد خرج بتراشن.بیچاره اونایی که با این شرایط خراب اقتصادی این خرجای یهویی هم براشون پیش میاد... البته شاید بضیا بگن بروباباااااا 100تومن اینروزا پولی نیس که.ولی خب هنوزم هستن کسایی که 100تومنم براشون حکم سیرکردن شکم یه ماهو داره.

تازه تو پادگانم هزینه هایی پیش میاد.بیچاره اون سرباز غریبی که نداره...فکرشو بکنید.خیلی سخته.همیشه یه بغضی میاد سراغم وقتی به این چیزا فکر میکنم.

تازه شنیدم که 4 ماهم هس حقوق ناقابل سربازارو نریختن به حسابشون...فک کنم تو همون3هزار(نمیدونم میلیارد بود تیلیارد بود،تومن بود دلار بود،حالاهرچی مهم اینه که از 10تای بچگی خیلی بیشتر بود!)آره فک کنم تو همون بود که باد شد رفت... حالا چن سال باید صبر کنیم که جاش بیاد پر بشه اللهو اعلم...

آغایون مسئول اگه سربازی وظیفه ماهستش یادتون نره شما هم یه سری وظیفه هایی دارینا.اگه شما وظیفتو یادت رفته ماهم یادمون بره که این به اون در بشه دیگه!خوبه؟؟؟




تاريخ : دوشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۱ | 18:44 | نويسنده : میلاد
یه هفته دیگه باید برم...

یه دلتنگی و بیحوصلگی خاصی اومده سراغم...دستم به کار نمیره.صب تا عصر تقریبا همش زل زدم به مانیتور یا در و دیوار کارگاه...

مخصوصا بخاطر اینکه تقریبا میشه گفت جزو بدترین جاهای ممکن واسه آموزشی افتادم.

تهران.خیابان پاسداران.پادگان جوادالائمه نزاجا.(ارتش)

بدیش اینجاس که بعد2ماه آموزشی دوباره بهمون کد میزنن و باید بریم یه دوره2ماهه دیگه که یا بجنوردمیشه یا شیراز. دعا کنید حداقل بعد این4ماه بتونم برگردم ارتش همینجا...




تاريخ : یکشنبه بیست و سوم مهر ۱۳۹۱ | 9:40 | نويسنده : میلاد
بله ه ه ه ه ه.بالاخره ماهم رفتنی شدیم.رفتنی به جایی که به قول خودشون اول شخصیتتو خرد میکنن،میشکنن، میبرن زیرصفر بعد دوباره میسازن.(مورد اولشو که مطمئنیم انجام میدن ولی اونیکی رو هیچ تضمینی نداره)

راستی فکرشو بکنید بجای اینکه اسمش باشه آشخوری،باشه پیتزاخوری یا مثلا جوجه کباب خوری!جالب میشداااا

اگه وقت داشته باشم ازین به بعد تو مرخصیام خاطراتمو تو وبلاگ میذارم.میدونم اینا واسه هیشکی جذاب نیست جز خودم و چندنفر دیگه... ولی خب همینی که هس.به زور که نمیگم توروخدا بیاین خاطرات منو بخونین.

از اولش که بخام شروع کنم خیلیییییییییییییییییی مفصله.ولی خب باید از یه جایی شروع کرد.شرمنده اگه حوصلتون سر رفت.

12مهر91 تونستم از دانشگاه فارغ التحصیلیمو بگیرموخلاص(البته بعد گذراندن 3یا 4تا هفت خوان آغا رستم)

16ام دفترچه رو فرستادم.(15ام واکسن بهم نرسید).خلاصه 22ام برگ اعزاممو گرفتو دیدم جلل الخالق!!چه سرعتی دارن تو بضی کارا! هفته بعد ینی 1 آبان باید اعزام شم..

این بود کل خلاصه داستان من...

البته بگذریم از اینکه قراربود کارامونو درست کنن وبیوفتیم فلان جاها و نشد.عب نداره.اصلا ناراحت نیستم.قسمت ت ت ت ت ت ت ت ت ت ت ت ت ت  ت(آره خیلی دلم از این "قسمت" پره که هرچی میکشیم از دست همین قسمته)

اگه کسی توصیه ای،ترفندی،نکته ای،به ذهنش میرسه با کمال میل مشتاق شنیدنشون هستم.البته اونایی که میخان ضدحال بزنن هیچی نگنااااا.فقط جنبه های + رو بگید.از جنبه های - که گوشم پرشده...



  • قيمت دلار بازار آزاد
  • قالب ميهن بلاگ